"معنای کلماتی مانند هنر /عشق/زیبایی/خلوص/و..  به وسیله جملات ساده این مرد عامی برای من روشن شد."

تو چرا نمي خندي ارباب؟ چرا اينطوري نگاهم ميكني؟ من اين جوري ام ديگر! در وجود من شيطاني هست كه داد ميزند و من هر چه او ميگويد ميكنم.هر بار كه من پكرم و دارم دق ميكنم او به سرم داد ميزند كه " برقص!" و مي رقصم و همين مرا تسكين مي دهد.

بر اساس رمان پر آوازه کازانتزاکیس که برگردان آن به فیلم به اندازه خود رمان موفق نبود. معنای داستان در مسیر تأیید جنبه شاد زندگی تجلی می‌یابد. اما ظاهراً شادی برای کاکویانیس که به ملودرام‌های تیره و تار علاقه دارد چیز دور از ذهنی است. با این همه زوربای یونانی شروع خوبی دارد. مرد انگلیسی که با نگرانی، زیر باران سیل آسا امیدوارانه در پی اموال خویش است، ملاقاتش با زوربای تنومند و رابطه متناقض آن دو کنجکاوی و علاقه را بر می‌انگیزد. بازی خوب کویین و موسیقی زیبای تئودوراکیس از نکته‌های قابل توجه این فیلم به شمار می‌آید.

زوربا، که شور و شوقی واقعی به زندگی دارد و فکر و روحش از هرگونه تعصبی عاری است و به ریش همه اندیشه‌ها و باورهای رایج می‌خندد، و مظهر انسانی آزاده و ماجراجوی واقعی زندگی است، به دوستش که به نامهای «کاغذ سیاه کن» و «موش کاغذخوار» می‌نامد بی‌اعتنا به همه‌چیز درس زندگی می‌دهد، و این درسها را با حرف زدن، با آواز خواندن، با رقصیدن و با نواختن سنتور محبوبش که همچون جان برایش ضروری است بیان می‌کند. گئورگس زوربا، که الهام‌بخش نویسنده در آفریدن قهرمان داستانش آلکسیس زوربا است، به سال 1942 در صربستان بدرود زندگی گفت

مهمترین ویژگی شخص و شخصیت زوربا رهایی اوست از همه ی قیود حتی از قید بی قیدی.این رهایی به زوربا نوعی شادی عمیق و پایدار بخشیده است تا جایی که گر باد فتنه هر دو جهان را به هم زند حاشا که کک این شخص گزیده گردد!

زوربا از جمله شخصیتهایی ست که هم می توانی دوستش داشته باشی وتحسینش کنی وهم به عملکردهایش ورفتارهایش نقد مفصل داشته باشی ولی من مثل این نویسنده  که در پایان ماجرا شیفته ی این مرد وشخصیتش شده بودبی اندازه از او خوشم آمد از جسارتهایش از شادی هایش از اینکه سعی می کرد از لحظه لحظه ی عمرش لذت ببرد وگاهی نگرانیش همین بود که مبادا لحظه ای غم این زندگی را بخورد  .شخصیتی که نسبت به هیچ چیز وهیچ کس وهیچ باور وعقیده ای تعصب نداشت رها وآزاد بود وبه خاطر رهابودنش ودر بند این باور وآن عقیده نبودنش از تمامی زندگیش لذت می برد به تمامی معنا .خلق چنین شخصیتی هنرمندی زیادی می خواهد .ولازمه خلق چنین شخصیتی شناخت ابعاد شخصیتی انسان نیازها وخواسته هایش وهمینطور فرهنگ عمومی اجتماعیست که فرد در آنجا زندگی می کند .

سکانس پایانی «زوربای یونانی» آن جا که ارباب از «زوربا» می‌خواهد که به او رقص بیاموزد و با خنده، شروع به رقصیدن می‌کنند، احساس عجیبی به آدم دست می‌دهد. در پس آن پایکوبی و سرخوشی و لاقیدی، دنیایی از مفاهیم پیچیده فلسفی نهفته است.« زوربا» شاید یک ژولیده باری به هر جهت به نظر آید. اما بیش از آن فیلسوفی بی نام است که خیلی بیش تر از آنانی می‌داند که مفاهیمی ‌چون دنیا و زندگی و مرگ را، با اسامی‌ و کلمات قلمبه سلمبه تفسیر می‌کنند و به خورد دیگران می‌دهند. «زوربا» می‌داند که رنج همزاد آدم است و زندگی کوتاه و مرگ حق. پس چه بهتر به جای آن که رو در رویشان بایستد، کنارشان گام بردارد.

خلاصه داستان زوربای یونانی

راوي يك روشنفكر جوان يوناني است كه مي خواهد برای مدتي كتابهايش را كنار بگذارد.و براي راه اندازي مجدد يك معدن زغال سنگ سفري به جزيره كرت مي كند.

درست قبل از مسافرت با مرد ٦٥ ساله راز آميزي آشنا مي شود به نام آلكسيس زوربا كه اورا قانع مي كند كه او را به عنوان سركارگر معدن استخدام كند.

آنها وقتي كه به جزيره كرت مي رسنددر هتل قراضه مادام هورتنس اتراق مي كنند. كه او يك فاحشه فرانسوي است و بعد از اتراق شروع به كار روي معدن مي كنند.راوي نمي تواند بر وسوسه اش بر اي كار بر روي دستنوشته هاي ناتمامش در باره زندگي و انديشه بودا خوداري كند.

در طول ماههاي بعد زوربا تاثير بسيار عميقي بر مرد مي گذارد و معمولا او را ارباب خطاب مي كند و راوي در پايان به درك تازه ای از زندگي و لذت هاي آن مي رسد