قتل جسی جیمز به دست رابرت فورد بزدل The Assassination Of Jesse James By The Coward Robert Ford
لیلا نوروزی “ اون همیشه چیزایی بالاتر از اون چیزایی که میتونه درست میکنه. وقتی اون تو خونه ست اتاقها گرم به نظر میرسن. باران قوی تر میباره. ساعتها میایستن. صداها قویتر به گوش میرسن.”
«قتل جسی جیمز توسط رابرت فورد بزدل» فیلمی است در قالب وسترن اما نه شبیه وسترنهای جان فورد بلکه وسترنی شاعرانه و نو آور در تصویر و صدا و دیالوگ و حتی اسب!ب رشهای تصویری که در فیلم میبینیم همه گویای شخصیت درونی جسی جیمز هستند: گندم زار، صحنهی کوهستان، برف، حرکت تند ابرها با برجستگی زیاد، باران، بازی نور خورشید در اتاق نیمه تاریک، آب یخ زده زیر پای جسی جیمز، محو شدگی کنارههای تصویر و… همگی مانند چهار فصل سال، فصلهایی از روح و جسم جسی جیمز این اسطوره و قهرمان و یاغی کشور امریکا را به بیننده نشان میدهند. البته نباید از موسیقی فیلم و صدای خندههایی که یکدفعه به سکوتی آزار دهنده تبدیل میشوند و همچنین موسیقیای که شلیک گلوله ایجاد میکند غافل ماند. این فیلم یک کلاس آموزشی است دربارهی نورپردازی، ترکیب تصویری و صدا،حرکت، دیالوگ و حتی حالت چهرهها در موقعیتهای مختلف که شاید برای اولین بار در یک فیلم، این گونه موفق عمل کرده است. در واقع هر تصویر یک تابلوی نقاشی است در جلوی چشم بیننده.
جسی جیمز اسطوره ای نزدیک به زندگی تک تک ملت آمریکاست. برخلاف اسطورههای ما (رستم و سهراب و … ) که حتی در باور نیمهی واقعی آنها شک داریم، چه رسد به نیمه ی خیالیشان. این قهرمان برخاسته از دل مردمیست که وجود خارجی دارند،مثل خود جسی جیمز!
فیلم اقتباسی ست از رمانی نوشتهی ران هانسن. آندرو دومنیک، کارگردان فیلم، با نشان دادن روابط جسی جیمز با همسر، فرزندان و گروهش به خوبی توانسته زندگی این قهرمان را نشان دهد:
راوی: (دربارهی دو فرزند جسی جیمز) «اونا نمیدونستن پدرشون چه طور زندگی میکنه یا چرا اونا همش در حرکتن. اونا حتی اسم پدرشون رو هم نمیدونستن».
وجود راوی نه تنها به فیلم ضربه نزده، بلکه بیننده گاهی احساس میکند به طور مستقیم با جسی جیمز صحبت میکند یا اینکه در زندگی خصوصی او میتواند به طور آزادانه فضولی کند. در قسمتهایی که با گزارش تصویری نمیتوان موقعیت و فضا را نشان داد، کارگردان به گزارش کلامی رو میآورد :
راوی: (در ابتدای فیلم دربارهی جسی جیمز) «اون تا میانسالی بزرگ شد. اون تو یه خونه ییلاقی تو خیابون وودلند زندگی میکرد. اون تو یه صندلی سنگی مینشست و عصرها سیگار میکشید و زنش اون دستای صورتیشو با دامنش پاک میکرد و خبرای خوشی از دو تا بچهشون میداد».
بازی خوب براد پیت در نقش جسی جیمز بی شک یکی از بازیهای به یاد ماندنی و شاید بتوان گفت شاهکار این بازیگر محسوب میشود. یکی از دلایل موفقیت پیت این بود که جسی جیمز و او هر دو اهل از اسپرینگفیلد ایالت میسوری هستند که این میتوانست باعث شود براد پیت نزدیکی زیادی بین خود و جسی احساس کند. پیت خود گفته است که از این شباهت احساس غرور میکند. وی با بازی در این نقش توانست در جشنواره ی فیلم ونیز جایزهی بهترین بازیگر مرد را به دست بیاورد.
جسی، قهرمان فیلم، شخصیتی است فوق العاده باهوش! تجربههای او از ۲۵ سرقت (از سال ۱۸۶۷ تا ۱۸۸۱) همراه با گروهش، باعث شده در قبال افرادش تیزبین باشد و با هر حرکت آنها، به نیتشان پی ببرد. طوری که نمیتواند به کسی اعتماد کند. جیمز در یکی از دیالوگهایش میگوید جان نیومن دربارهی او چنین نوشته است: «اون گفت من نمیتونم به دوتا مرد تو هزار تا اعتماد کنم. و حتی در مورد اونا هم حواسم به اطرافم هست». دو مردی که جیمز برای سرقت آینده اش انتخاب میکند یکی چارلز فورد است و آن دیگری رابرت فورد. چارلز همیشه میخندد. خیلی هم خوب میخندد! دلنشین! ولی ترسو و بی اراده است. از جسی جیمز میترسد. ولی هیچ عکس العملی نشان نمیدهد. رابرت فورد(کیسی افلک) شخصیت مقابل جسی جیمز است. درونهاش همیشه در قیافهاش جلوه میکند. جوانی بیست ساله که از دوازده سالگی با شنیدن قهرمانیهای جسی جیمز عاشق او شده و کلی وجه اشتراک بین خودش و معشوقاش(!) پیدا کرده است. خاطراتش دربارهی جسی جیمز را یادداشت میکند و باعث میشود دیگران او را مسخره کنند. اما وقتی با جسی روبرو میشود، همیشه مورد تمسخر او قرار میگیرد. طوری که وقتی سر میز به درخواست جسی اشتراکاتشان را میشمارد، سرخورده از خندههای جسی بلند شده و میز را ترک میکند :
رابرت :« پدر تو یه پیشوا بود تو کلیسا و پدر منم تو بهار تو کلیسا یه پیشوا بود. تو کوچکترین از سه تا پسر خانواده ی جیمز هستی. من کوچکترین پسر از پنج تا پسر خانواده ی فورد هستم. بین منو چارلی سه تا برادر هست که یکیشون ویلبور،اسمش ۶ تا حرف داره وبین تو و فرانک یه برادر هست رابرت که اونم ۶ تا حرف داره و اسم مذهبی منم رابرت هست. تو چشای آبی داری. من چشای آبی دارم. تو پنج فوت و هشت اینچ هستی منم پنج فوت و هشت اینچم. من یه لیست بلند دارم حتی از لباسای شبت از وقتی پنج سالم بود.».
شاید جسی به اندازه ای که به رابرت شک دارد، به کس دیگری مشکوک نیست. در حالی که رابرت شیفتهی او است. اگر به جای رابرت، چارلی جسی را میکشت، میشد جسی را قهرمانی ابله پنداشت که با تعریف و تمجیدهای دیگران به اسطوره تبدیل شده است. ولی وقتی چارلی و رابرت هر دو سوراخ اسلحه را از پشت به سمت جسی میگیرند و رابرت زودتر شلیک میکند، بیننده به اسطوره ایمان میآورد. آن هم در حالی که جسی جیمز قبل از شلیک گلوله انعکاس تصویر رابرت را در تابلو میبیند. ولی هیچ عکس العملی نشان نمیدهد. جسی جیمز از زندگی کردن با اسم مستعار خسته شده است. از اینکه همیشه باید به اطرافیان خود شک کند. برای خانوادهاش مانند مرد غریبه ای است که گاهی از خانهی آنها گذر میکند. در واقع هیچ دوستی برای خود ندارد. در نگاه همه انسانی است که از هیچ چیز نمیترسد و به هیچ کس وابستگی ندارد. ولی جدای از همهی اینها بیننده خوب درک میکند جسی یک انسان است، با تمام نیازهایش. او شلیک گلولهی رابرت را میبیند، در حالی که در برابر تابلویی از یک اسب ایستاده است. و میمیرد.
این تصویر پیوندی است با آنجا که جسی بعد از کتک زدن پسرکی سرش را به اسبش تکیه داده و گریه میکند. اسب و اسلحه (که جسی هیچ وقت از خودش جدا نمیکند) دو دوست همیشگیاش هستند. اما وقتی میمیرد که برای اولین بار اسلحهاش را از خودش جدا میکند. در واقع بر خلاف عقیده رابرت که به کشتن جسی افتخار میکند، این خود جسی جیمز است که خودش را میکشد و رابرت را بزدل میسازد!
برعکس بیشتر فیلمهایی که با مردن شخصیت اصلی تمام میشوند، این فیلم ۱۶۰ دقیقه ای ادامه مییابد. صحنهی باشکوه وداع با جسی جیمز که عکسهایی زیبا از جسد او به همراه دارد و به دنبال آن فروخته شدن جسم این قهرمان، نقطهی اتصالی است بین دو قسمت فیلم. رابرت و چارلی که دو ضد قهرمان در ادامهی فیلم هستند برای مدتها به اجرای صحنهی قتل جسی جیمز میپردازند. طوری که رابرت بیش از ۸۰۰ بار جسی جیمز را میکشد! رابرت مغرور است از اینکه این یاغی را کشته. اما چارلی ناراحت است. چون دلش میخواست خودش جسی را میکشت و عاقبت نیز خودکشی میکند. رابرت نه تنها به خاطر کشتن جسی جیمزِ قانون شکن هیچ حمایت و تشویقی از جانب مردم نمیبیند بلکه از طرف آنها تحقیر میشود(همانگونه که همیشه جسی جیمز تحقیرش میکرد). مردم از اینکه رابرت قهرمانِ یاغی آنها را کشته، سخت از او بیزارند.
ترانه ای که برای رابرت ساخته اند و میخوانند:
“جسی جیمز کسی بود که خیلیها رو کشته بود
خیلی از قطارها رو زده بود
و
او دل و قلب شجاعی داشت
خوب جسی یه همسر داشت که براش سوگواری کنه
۳ تا بچه
اونها شجاع بودن
اما اون بزدل کوچیک کسی بود که به اون شلیک کرده بود
جسی جیمز رو تو قبر خوابوند
اون بزدل کوچیک رابرت فورد بود
من شگفت زده ام اون چه جور احساسی داره
برای اینکه اون با جسی جیمز غذا میخورد
با جسی جیمز میخوابید. . .
رابرت در برابر دوست دخترش اعتراف میکند به خاطر پاداش و نیز از ترس کشته شدن توسط جسی جیمز، او را کشته است. اما خودش نیز نمیداند وسیلهای بوده در دست دولت تا جسی جیمز را بکشد. تا اینکه دلش برای قهرمان دوران کودکی اش تنگ میشود و از کشتن او پشیمان است. اما این خود رابرت است که جسی جیمز را به یک قهرمان همیشگی تبدیل کرده است… در پایان نیز با شلیک گلوله کسی که ملت و دولت برای کشتنش فرستاده اند میمیرد. با همان شهرتی که جسی جیمز داشته… اما تنها…